در حال بارگزاری وبسایت فارسی کاتولیک...














زمان بندی برنامه های امروز رادیو فارسی کاتولیک

سخن امروز پاپ

 

 

 

----


هر صبح، خدا  می آید تا ما را هر کجا که هستیم پیدا کند. او ما را به برخاستن از این دنیا، فرا می خواند. تا نگاه کنیم و پی ببریم که ما برای بهشت ساخته شده ایم.

 

پاپ فرانسیس

 

---

 

انتشارات فارسی کاتولیک

 

انتشارات فارسی کاتولیک

 

 


📚قرائت ـ یکشنبه  ۲۹  مارس  ۲۰۲۶  -  ۹  فروردین  ماه ۱۴۰۵


 
 
 يكشنبه‌ رنج‌ و عذاب‌ مسيح (يكشنبه‌ نخل)‌
مسيح‌ آزادانه‌ به‌ ملاقات‌ مرگ‌ مي‌رود
  سخنان‌ كشيش‌
 برادران‌ و خواهران‌ عزيز، از آغاز اين‌ چله‌ مقدس‌، با كردار محبت آميز، با دعا و توبه‌، خود را براي‌ برگزاري‌ راز فصح‌ خداوند آماده‌ كرده‌ايم‌.
 امروز گرد هم‌ آمده‌ايم‌ تا اين‌ جشن‌ پرشكوه‌ را، در اتحاد با تمام‌ كليسا در سراسر جهان‌، آغاز نماييم‌. مسيح‌ پيروزمندانه‌ وارد اورشليم‌ مي‌شود، تا در آنجا راز مرگ‌ و رستاخيز خود را به‌ انجام‌ رساند.
 بياييد با ايمان‌ و تقوي‌، نجات‌ دهنده‌ خود را در ورودش‌ به‌ شهر مقدس‌ كه‌ آغاز كردار‌ نجات‌بخش‌ او بود، همراهي‌ نماييم‌ و اين‌ فيض‌ را از وي‌ بطلبيم‌ كه‌ تا صليب‌، او را پيروي‌ كنيم‌ و اينچنين‌ در رستاخيز وي‌ نيز سهيم‌ گرديم‌.
 
 دعا كنيم:
 خداي‌ پرتوان‌ و جاويدان‌،
 اين‌ شاخه‌هاي‌ (زيتون‌) را متبرك‌ گردان‌ +
 و عنايت‌ فرما تا ما ايماندارانت‌
 كه‌ امروز مسيح‌ را به‌ عنوان‌ پادشاه‌ و     
   خداوند خود شادان‌ همراهي‌ مي‌كنيم‌،
 با پيروي‌ نمودن‌ از او، به‌ اورشليم‌ جديد و    جاوداني‌ وارد شويم‌.
 او خداست‌ و با تو و روح‌القدس‌ تا به‌ ابد زندگي‌ و سلطنت‌ مي‌كند. 
 - آمين.
 (كشيش‌ بر شاخه‌ها آب‌ مقدس‌ مي‌افشاند.)
 
انجيل: متي‌ 1:21ـ11
 (مبارك‌ باد آنكه‌ به‌ نام‌ خداوند مي‌آيد)
 بخشي‌ از انجيل‌ متي‌     - درود بر تو اي‌ خداوند.
   هنگامي‌ كه‌ نزديك‌ اورشليم‌ بودند، چون‌ به‌ بيت‌ فاجي‌ به‌ كوه‌ زيتون‌ رسيدند، عيسي‌ دو تن‌ از شاگردان‌ را فرستاد و به‌ ايشان‌ گفت‌: "به‌ دهكده‌اي‌ كه‌ مقابلتان‌ است‌ برويد و فوراً الاغ‌ بسته‌اي‌ را با كره‌اش‌ خواهيد يافت‌. آن‌ را باز كنيد و آنها را نزد من‌ آوريد. اگر كسي‌ به‌ شما چيزي‌ گفت‌، بگوييد: خداوند به‌ اينها احتياج‌ دارد و آنها را بي‌درنگ‌ پس‌ خواهد فرستاد."
   اين‌ واقع‌ شد تا آنچه‌ توسط‌ نبي‌ گفته‌ شده‌ بود، تحقق‌ يابد:
 دختر صهيون‌ را بگوييد پادشاهت‌ نزد تو مي‌آيد.
 فروتن‌ است‌ و سوار بر الاغ‌ و بر كره‌ الاغ‌، كره‌ حيواني‌ باركش‌.
   پس‌ شاگردان‌ رفتند و آنچه‌ را عيسي‌ به‌ ايشان‌ امر كرده‌ بود، انجام‌ دادند. آنان‌ الاغ‌ و كره‌ الاغ‌ را آوردند، آنگاه‌ رداهاي‌ خود را بر آنها گذاردند و وي‌ بر آن‌ نشست‌.
 جمعيت‌ انبوهي‌ رداهاي‌ خود را در راه‌ گسترانيدند و برخي‌ ديگر شاخه‌هايي‌ از درختان‌ مي بريدند و‌ در راه‌ مي‌گسترانيدند. جمعيتي‌ كه‌ از پيش‌ او مي‌رفت‌ و آنان‌ كه‌ از پس‌ وي‌ مي‌آمدند، فرياد كنان‌ مي‌گفتند:
     "هوشيعانا پسر داود،
     مبارك‌ باد آن‌ كه‌ به‌ نام‌ خداوند مي‌آيد
     هوشيعانا در برترين‌ آسمان ها."
   و هنگامي كه‌ وارد اورشليم‌ شد، تمام‌ شهر به‌ هيجان‌ آمدند و‌ مي‌گفتند: "اين‌ كيست‌؟" جمعيت‌ مي‌گفتند: "اين‌ عيساي‌ پيامبر، از ناصره‌ جليل‌ است‌."
 اين‌ است‌ سخن‌ خداوند.     - ستايش‌ بر تو اي‌ مسيح‌.
 
 (كشيش‌ سخنان‌ زير و يا سخنان‌ مشابهي‌ را خطاب به‌ مردم‌ مي‌گويد)
 برادران‌ و خواهران‌ عزيز، همچون‌ مردم‌ اورشليم‌،
 عيسي‌ را پادشاه‌ و خداوند خود اعلام‌ نماييم و در آرامش‌ به‌ راه‌ افتيم‌.
 (در طول‌ راه‌ به سوي‌ كليسا مي‌توان‌ سرود يا مزمور مناسبي‌ را خواند)
 
قرائت‌ اول‌   اشعياء 4:50-7
 (روي‌ خود را از اهانت‌ پنهان‌ نكردم‌ و مي‌دانم‌ كه‌ خجل‌ نخواهم‌ شد)
 بخشي‌ از كتاب‌ اشعياء نبي‌
 خداوند خدا زبان‌ يك‌ شاگرد را به‌ من‌ داده‌ است‌
 تا بدانم‌ كه‌ چگونه‌ خستگان‌ را به‌ كلام‌ تقويت‌ دهم‌.
 هر بامداد مرا بيدار مي‌كند تا همانند يك‌ شاگرد گوش‌ فرا دهم‌.
 خداوند گوش‌ مرا گشوده‌ است‌ و من‌ مخالفت‌ نكردم‌ و به‌ عقب‌ بازنگشتم‌
 پشت‌ خود را به‌ كساني‌ كه‌ مرا مي‌زدند تسليم‌ نمودم‌
 و رخسار خود را به‌ آناني‌ كه‌ ريشم‌ را مي‌كندند
 و روي‌ خود را از توهين‌ و آب‌ دهان‌ پنهان‌ نكردم‌.
 اما خداوند خدا به‌ ياري‌ من‌ مي‌آيد، از اين‌ رو رسوا نمي‌شوم‌
 از اين‌ جهت‌ روي‌ خود را مثل‌ سنگ‌ خارا ساختم‌
 و مي‌دانم‌ كه‌ خجل‌ نخواهم‌ شد.
 اين‌ است‌ سخن‌ خدا.     - خدا را سپاس‌ باد.
مزمور برگردان‌:  مزمور 7:22-8 و 16-19 و 22-23
-  خداي‌ من‌، خداي‌ من‌، چرا مرا ترك‌ كرده‌اي‌؟
   هر كه‌ مرا بيند، استهزايم كند،
   لب هاي‌ خود را باز مي‌كنند
   و سرهاي‌ خود را مي‌جنبانند و مي‌گويند:
   "بر خداوند توكل‌ كرد، پس‌ او را خلاصي‌ دهد
   او را برهاند، اگر دوست‌ اوست."
 -   خداي‌ من‌، خداي‌ من‌، چرا مرا ترك‌ كرده‌اي‌؟
   سگان‌ بسيار دور مرا گرفته‌اند
   و جماعت‌ شريران‌ مرا احاطه‌ كرده‌اند
   دست ها و پاهاي‌ مرا سوراخ‌ نموده‌اند
   مي‌توانم‌ همه‌ استخوان هاي‌ خود را بشمارم‌.
-   خداي‌ من‌، خداي‌ من‌، چرا مرا ترك‌ كرده‌اي‌؟
   رخت‌ مرا ميان‌ خود تقسيم‌ مي‌كنند
   و بر لباس‌ من‌ قرعه‌ مي‌اندازند
   اما تو اي‌ خداوند، دور مباش‌
   اي‌ قوت‌ من‌، به‌ ياري‌ من‌ بشتاب‌.
-   خداي‌ من‌، خداي‌ من‌، چرا مرا ترك‌ كرده‌اي‌؟
   نام‌ تو را به‌ برادران‌ خود اعلام‌ خواهم‌ كرد
   در ميان‌ جماعت‌ تو را حمد خواهم‌ گفت‌
   "اي‌ ترسندگان‌ خداوند، او را حمد گوييد
   اي‌ تمامي‌ فرزندان‌ يعقوب‌، او را تمجيد نماييد،
   و اي‌ جميع‌ فرزندان‌ اسرائيل‌، او را حرمت‌ داريد."
-  خداي‌ من‌، خداي‌ من‌، چرا مرا ترك‌ كرده‌اي‌؟
 
قرائت‌ دوم :  فيليپيان‌ 6:2-11
 (مسيح‌ خود را فروتن‌ ساخت‌، از اين‌ رو خدا او را سرافراز كرد)
 بخشي‌ از رساله‌ پولس‌ رسول‌ به‌ فيليپيان‌
 مسيح‌ عيسي‌ اگر چه‌ به صورت‌ خدا بود،
 ولي‌ برابر بودن‌ با خدا را به‌ عنوان‌ غنيمت‌ محسوب‌ نكرد،
 بلكه‌ خود را تهي‌ كرد‌، به صورت‌ غلام‌ درآمد و شبيه‌ انسان ها گشت‌.
 و چون‌ به‌ شكل‌ انسان‌ درآمد خود را فروتن‌ ساخت‌
و تا به‌ مرگ‌، حتي‌ مرگ‌ بر روي‌ صليب‌ مطيع‌ گرديد.
 از اين‌ رو خدا او را بسيار سرافراز نمود
 و نامي‌ را كه‌ مافوق‌ همه‌ نام ها است‌ به‌ او داد،
 تا اينكه‌ به‌ نام‌ عيسي‌ هر موجودي
‌ در آسمان‌، بر زمين‌ و زير زمين‌ به‌ زانو درآيد
 و هر زباني‌ اقرار كند كه‌ عيساي‌ مسيح‌ خداوند است‌،
 براي‌ جلال‌ خداي‌ پدر.
 اين‌ است‌ سخن‌ خدا.     - خدا را سپاس‌ باد.
 سرود قبل‌ از انجيل: فيليپيان‌ 8:2-9
 - تو را حمد و جلال‌ باد، اي‌ مسيح‌.
   مسيح‌ براي‌ ما تا به‌ مرگ‌، حتي‌ مرگ‌ بر صليب‌ مطيع‌ گشت‌
   از اين‌ رو‌ خدا او را بسيار سرافراز نمود
   و نامي‌ را كه‌ مافوق‌ همه‌ نام ها است‌، به‌ او داد.
 - تو را حمد و جلال‌ باد، اي‌ مسيح‌.
 
 انجيل‌ :  متي‌  14:26 الي 66:27 
  قرائت‌ رنج‌ و عذاب‌ مسيح‌ بر حسب‌ انجيل‌ متي‌
*  در آن‌ ايام‌ يكي‌ از دوازده‌ تن‌ كه‌ يهوداي‌ اسخريوطي‌ نام‌ داشت‌، نزد سران‌ كاهنان‌ رفت‌ و گفت‌:
-  "مرا چه‌ مي‌خواهيد بدهيد تا او را به‌ شما تسليم‌ كنم‌؟"
*  آنان‌ با‌ وي‌ سي‌ سكه‌ نقره‌ قرار گذاشتند و از آن‌ لحظه‌ وي‌ دنبال‌ فرصت‌ مناسبي‌ بود تا اورا تسليم‌ نمايد. حال‌ در اولين‌ روز نان‌ فطير، شاگردان‌ نزد عيسي‌ آمدند تا بگويند:
-  "كجا مي‌خواهي‌ تدارك‌ ببينيم‌، تا فصح‌ را بخوري؟‌"
*  وي‌ پاسخ‌ داد:
+  "به‌ شهر نزد فلان‌ كس‌ برويد و به‌ او بگوييد: استاد مي‌گويد: وقت‌ من‌ نزديك‌ است‌. فصح‌ را در خانه‌ تو با شاگردان‌ خود صرف‌ مي‌كنم‌."
*  شاگردان‌ آنچه‌ را عيسي‌ بديشان‌ گفت‌، كردند و فصح‌ را آماده‌ ساختند. چون‌ شب‌ شد، با آن‌ دوازده‌ تن‌ بر سر سفره‌ نشست‌ و در حالي‌ كه‌ شام‌ مي‌خوردند گفت‌:
+  "براستي به‌ شما مي‌گويم‌ كه‌ يكي‌ از شما مرا تسليم‌ خواهد كرد."
*  ايشان‌ عميقاً غمگين‌ شدند و هر يك‌ شروع‌ به‌ پرسيدن‌ از وي‌ كردند كه‌:
-  "خداوندا، آيا من‌ هستم‌؟"
*  وي‌ در جواب‌ گفت‌:
+  "كسي‌ كه‌ با من‌ دست‌ در ظرف‌ فرو برده‌ است‌، او مرا تسليم‌ خواهد نمود. پسر انسان‌ همان‌ طور كه‌ در باره‌ او مكتوب‌ است‌، مي‌رود، ولي‌ واي‌ بر آن‌ كسي‌ كه‌ پسر انسان‌ به‌ دست‌ او تسليم‌ مي‌گردد. آن‌ شخص‌ را بهتر مي‌بود كه‌ زاده‌ نمي‌شد."
*  يهودا كه‌ او را تسليم‌ كرد، گفت‌:
-  "استاد، آيا آن‌ شخص‌ من‌ هستم‌؟"
*  عيسي‌ به‌ او گفت‌:
+  "تو خود گفتي‌."
*  در حالي كه‌ غذا مي‌خوردند، عيسي‌ نان‌ را گرفت‌ و دعاي‌ بركت‌ را خواند، آن‌ را پاره‌ كرد و به‌ شاگردان‌ داد و گفت‌:
+  "بگيريد و بخوريد، اين‌ تن‌ من‌ است‌."
*  آنگاه‌ جام‌ را گرفت‌ و سپاسگزاري‌ نموده‌، به‌ ايشان‌ داد و گفت‌:
+  "همه‌ از اين‌ بنوشيد، زيرا كه‌ اين‌ خون‌ من‌ است‌، خون‌ عهد كه‌ بخاطر بسياري‌ براي‌ بخشايش‌ گناهان‌ ريخته‌ مي‌شود. به‌ شما مي‌گويم‌، از اين‌ پس‌ ديگر از اين‌ ثمر مو نخواهم نوشيد، تا روزي‌ كه‌ آن‌ را با شما در ملكوت‌ پدر خود تازه‌ آشامم‌."
*  پس‌ از آن كه‌ مزامير را خواندند، به‌ سوي‌ كوه‌ زيتون‌ روانه‌ شدند. آنگاه‌ عيسي‌ به‌ ايشان‌ گفت‌:
+  "امشب‌ همه‌ شما بخاطر من‌ لغزش‌ خواهيد خورد، زيرا مكتوب‌ است‌: شبان‌ را مي‌زنم‌ و گوسفندان‌ گله‌ پراكنده‌ خواهند شد. ولي‌ پس‌ از برخاستنم‌، قبل‌ از شما به‌ جليل‌ خواهم رفت‌."
 آنگاه‌ پطرس‌ در جواب‌ او گفت‌:
-   "اگر همه‌ بخاطر تو لغزش‌ خورند، من‌ هرگز لغزش‌ نخواهم‌ خورد."
*  عيسي‌ به‌ او گفت‌:
+  "براستي‌ به‌ تو مي‌گويم‌، همين‌ امشب‌ پيش‌ از آنكه‌ خروس‌ بانگ‌ زند، سه‌ بار مرا انكار خواهي كرد."
*  پطرس‌ به‌ او گفت‌:
-  "حتي‌ اگر لازم‌ شود كه‌ با تو بميرم‌، تو را انكار نخواهم‌ كرد."
*  همه‌ شاگردان‌ نيز همين‌ را گفتند. آنگاه‌ عيسي‌ با آنان‌ به‌ محلي‌ موسوم‌ به‌ جتسيماني‌ رسيد و به‌ شاگردان‌ خود گفت‌:
+  "اينجا بنشينيد تا من‌ بروم‌ در آنجا دعا كنم‌."
*  پطرس‌ و دو پسر زبدي‌ را با خود برداشت‌ و دچار غم‌ و اضطراب‌ شد. پس‌ به‌ ايشان‌ گفت‌:
+  "جان‌ من‌ به‌ حد مرگ‌ اندوهگين‌ است‌. اينجا بمانيد و با من‌ بيدار باشيد."
*  و كمي‌ جلوتر رفته‌، به‌ روي‌ درافتاد و دعا كنان‌ مي‌گفت‌:
+  "اي‌ پدر، اگر ممكن‌ است‌ اين‌ جام‌ از من‌ بگذرد، ولي‌ نه‌ به‌ اراده‌ من‌، بلكه‌ به‌ اراده‌ تو."
*  آنگاه‌ نزد شاگردان‌ آمد و ايشان‌ را خفته‌ يافت‌ و به‌ پطرس‌ گفت‌:
+  "پس‌ قادر نبوديد يك‌ ساعت‌ با من‌ بيدار بمانيد؟ بيدار باشيد و دعا كنيد تا در وسوسه نيافتيد. روح‌ مشتاق‌ است‌ ولي‌ جسم‌ ناتوان‌."
*  باز براي‌ بار دوم‌ رفت‌ و دعا كرده‌ مي‌گفت‌:
+  "اي‌ پدر من‌، اگر ممكن‌ نيست‌ اين‌ جام‌ بگذرد بدون‌ اينكه‌ آن‌ را بنوشم‌، اراده‌ تو انجام‌ شود."
*  و باز آمده‌ ايشان‌ را خفته‌ يافت‌، زيرا چشمانشان‌ سنگين‌ شده‌ بود و آنان‌ را ترك‌ نمود‌، دگر بار رفت‌، براي‌ بار سوم‌ دعا كرد و باز همان‌ كلمات‌ را گفت‌. آنگاه‌ نزد شاگردان آمد و به‌ ايشان‌ گفت‌:
+  "حال‌ بخوابيد و بياساييد. اينك‌ ساعت‌ نزديك‌ است‌ و پسر انسان‌ به‌ دست‌ گناهكاران‌ تسليم‌ مي‌شود. برخيزيد برويم‌. اينك‌ آن‌ كه‌ مرا تسليم‌ مي‌كند، نزديك‌ است‌."
*  هنوز سخن‌ مي‌گفت‌ كه‌ يهودا، يكي‌ از دوازده‌ تن‌، آمد و همراه‌ او جمعيت‌ كثيري‌ از مردان‌ مسلح‌ به‌ شمشير و چماق‌ آمدند كه‌ از جانب‌ سران‌ كاهنان‌ و مشايخ‌ قوم‌ فرستاده شده‌ بودند. آن‌ كه‌ او را تسليم‌ مي‌كرد به‌ آنان‌ نشانه‌اي‌ داده‌ گفته‌ بود:
-  "كسي‌ را كه‌ مي‌بوسم‌ همان‌ است‌، او را دستگير كنيد."
*  پس‌ وي‌ فوراً به‌ سوي‌ عيسي‌ جلو آمده‌ گفت‌:
-  "سلام‌ ربي‌."
*  و او را بوسيد. عيسي‌ به‌ او گفت‌:
+  "اي‌ دوست‌، براي‌ همين‌ اينجا هستي‌."
*  آنگاه‌ پيش‌ آمدند و بر عيسي‌ دست‌ انداختند و‌ او را دستگير كردند. ناگاه‌ يكي‌ از همراهان‌ عيسي‌ دست‌ برد،‌ شمشير خود را كشيد و بر خادم‌ كاهن‌ اعظم‌ زد و‌ گوشش‌ را بريد. اما عيسي‌ به‌ او گفت‌:
+  "شمشير خود را غلاف‌ كن‌، زيرا هر آنكه‌ شمشير گيرد، به‌ شمشير هلاك‌ گردد. يا گمان‌ مي‌كني‌ نمي‌توانم‌ از پدرم‌ درخواست‌ كنم‌ تا هم‌ اكنون‌ بيش‌ از دوازده‌ فوج‌ فرشته‌ را در اختيار من‌ نهد؟ پس‌ نوشته‌هاي‌ كتاب‌ مقدس‌ چگونه‌ تحقق‌ يابد كه‌ طبق‌ آن‌ بايد چنين‌ شود؟"
*  در آن‌ ساعت‌ عيسي‌ به‌ جماعت‌ گفت‌:
+  "گويي‌ عليه‌ يك‌ دزد با شمشيرها و چماق‌ها بيرون‌ آمده‌ايد تا دستگيرم‌ سازيد. هر روز در معبد نشسته‌ بودم و تعليم‌ مي‌دادم‌ و مرا دستگير نكرديد. حال‌ اين‌ همه‌ واقع‌ گشت‌ تا نوشته‌هاي‌ انبياء تحقق‌ يابد."
*  آنگاه‌ همه‌ شاگردان‌ او را رها كردند و‌ گريختند. آناني‌ كه‌ عيسي‌ را دستگير كرده‌ بودند وي‌ را نزد قيافا، رئيس‌ كاهنان‌، جايي‌ كه‌ كاتبان‌ و مشايخ‌ جمع‌ شده‌ بودند، بردند. پطرس‌ از دور به‌ دنبال‌ او مي‌آمد و چون‌ به‌ خانه‌ كاهن‌ اعظم‌ رسيد، داخل‌ شد و با خدمتكاران‌ نشست‌ تا ببيند كه‌ پايان‌ چه‌ خواهد بود. سران‌ كاهنان‌ و تمام‌ سانهدرين‌، در جستجوي‌ شهادتي‌ دروغين‌ عليه‌ عيسي‌ بودند تا او را به‌ مرگ‌ محكوم‌ كنند. ولي‌ با وجود اين كه‌ شاهدان‌ دروغين‌ بسياري‌ پيش‌ آمدند، چيزي‌ نيافتند. سرانجام‌ دو تن‌ جلو آمده‌ گفتند:
-  "اين‌ مرد گفت‌ مي‌توانم‌ قدس‌ خدا را خراب‌ كنم‌ و ظرف‌ سه‌ روز آن‌ را بنا كنم‌."
*  پس‌ كاهن‌ اعظم‌ برخاسته‌ به‌ او گفت‌:
-  "هيچ‌ جوابي‌ نمي‌دهي‌؟ اين‌ چيست‌ كه‌ اينان‌ عليه‌ تو شهادت‌ مي‌دهند؟"
*  ولي‌ عيسي‌ خاموش‌ ماند. آنگاه‌ كاهن‌ اعظم‌ به‌ او گفت‌:
-  "تو را به‌ خداي‌ زنده‌ قسم‌ مي‌دهم‌ كه‌ ما را بگويي‌ آيا تو مسيح‌، پسر خدايي‌؟"
*  عيسي‌ به‌ او جواب‌ داد:
+  "تو گفتي‌ و بلكه‌ به‌ شما مي‌گويم‌ كه‌ از اين‌ پس‌ پسر انسان‌ را خواهيد ديد كه‌ بر دست‌ راست‌ قدرت‌ نشسته‌ است و بر ابرهاي‌ آسمان‌ مي‌آيد."
*  آنگاه‌ كاهن‌ اعظم‌ جامه‌ خود را دريد و‌ گفت‌:
-  "وي‌ كفر گفت‌. ديگر چه‌ نيازي‌ به‌ شهود داريم‌؟ هم‌ اكنون‌ كفر را شنيديد، نظرتان‌ چيست‌؟"
*  آنان‌ در جواب‌ گفتند:
-  "مستحق‌ مرگ‌ است‌."
*  آنگاه‌ آب دهان به رويش‌ انداختند‌، او را كتك‌ و برخي‌ ديگر او را سيلي‌ مي‌زدند و مي‌گفتند:
-  "براي‌ ما نبوت‌ كن‌ اي‌ مسيح‌، چه‌ كسي‌ تو را زد؟"
 در حالي كه‌ پطرس‌ بيرون‌ در حياط‌ نشسته‌ بود، خادمه‌اي‌ نزد او آمده‌ گفت‌:
-  "تو نيز با عيساي‌ جليلي‌ بودي‌."
*  ولي‌ او در برابر همه‌ انكار نموده‌ گفت‌:
-  "نمي‌دانم‌ راجع‌ به‌ چه‌ سخن‌ مي‌گويي‌."
*  هنگامي كه‌ به‌ دروازه‌ بيرون‌ شد، خادمه‌اي‌ ديگر او را ديد و به‌ حاضرين‌ گفت‌:
-  "اين‌ مرد با عيساي‌ ناصري‌ بود."
*  او دوباره‌ انكار نموده‌ سوگند خورد:
-  "اين‌ مرد را نمي‌شناسم‌."
*  كمي‌ بعد آنان‌ كه‌ آنجا ايستاده‌ بودند جلو آمدند و‌ به‌ پطرس‌ گفتند:
-  "مسلماً تو نيز يكي‌ از آناني‌، زيرا كه‌ از لهجه‌ات‌ پيداست‌."
*  آنگاه‌ پطرس‌ شروع‌ به‌ لعن‌ كردن‌ و قسم‌ خوردن‌ كرد كه‌:
-  "اين‌ مرد را نمي‌شناسم‌."
*  همان دم‌ خروس‌ بانگ‌ زد و پطرس‌ كلام‌ عيسي‌ را به‌ ياد آورد كه‌ گفته‌ بود: "پيش‌ از آنكه‌ خروس‌ بانگ‌ زند، سه‌ بار مرا انكار خواهي‌ كرد." و او بيرون‌ رفت و به‌ تلخي‌گريست‌. چون‌ صبح‌ شد، تمام‌ سران‌ كاهنان‌ و مشايخ‌ قوم‌ عليه‌ عيسي‌ شورا كردند تا او را هلاك‌ سازند آنگاه‌ وي‌ را بستند‌، بردند و به‌ پيلاطس‌ كه‌ فرماندار بود تسليم‌ نمودند. چون‌ يهودا كه‌ او را تسليم‌ كرده‌ بود، ديد كه‌ عيسي‌ محكوم‌ گشته‌ است‌، پشيمان‌ شد و سي‌ سكه‌ نقره‌ را به‌ سران‌ كاهنان‌ و مشايخ‌ بازگردانيد و‌ گفت‌:
-  "من‌ گناه‌ كردم‌ چون‌ خون‌ بيگناهي‌ را تسليم‌ نموده‌ام‌."
*  ولي‌ آنان‌ گفتند:
-  "به‌ ما چه‌؟ خود مي‌داني‌."
*  پس‌ سكه‌هاي‌ نقره‌ را در معبد انداخت،‌ روانه‌ شد و ‌ خود را حلق‌ آويز نمود. سران‌ كاهنان‌ سكه‌هاي‌ نقره‌ را برداشتند و گفتند:
-  "جايز نيست‌ اين‌ را در خزانه‌ انداخت‌، زيرا خون‌ بها است‌."
*  پس‌ شورا نمودند و‌ با آن‌ مزرعه‌ كوزه‌گر را براي‌ تدفين‌ بيگانگان‌ خريدند. از اين‌ رو تا امروز آن‌ مزرعه‌ "مزرعه‌ خون‌" خوانده‌ مي‌شود. آنگاه‌ كلام‌ ارمياء به‌ تحقق‌ پيوست‌ كه مي‌گويد: "و آنان‌ سي‌ سكه‌ نقره‌ را، بهاي‌ آن‌ كه‌ بر او قيمت‌ گذاردند، كه‌ فرزندان‌ اسرائيل‌ بر او قيمت‌ گذاردند، گرفتند و آن‌ را براي‌ مزرعه‌ كوزه‌گر دادند، همان گونه‌ كه‌ خداوند به‌ من‌ امر كرده‌ بود". آنگاه‌ عيسي‌ در مقابل‌ فرماندار ايستاد و فرماندار از او سئوال‌ كرد:
-  "آيا تو پادشاه‌ يهود هستي‌؟"
*  عيسي‌  گفت‌:
+  "تو مي‌گويي‌."
*  ولي‌ هنگامي كه‌ سران‌ كاهنان‌ و مشايخ‌ او را متهم‌ مي‌نمودند، هيچ‌ جوابي‌ نمي‌داد. پس‌ پيلاطس‌ به‌ او گفت‌:
-  "تمام‌ شهادتي‌ را كه‌ عليه‌ تو مي‌دهند، نمي‌شنوي‌؟"
*  اما او حتي‌ يك‌ كلام‌ هم‌ در جواب‌ وي‌ نگفت‌، بطوري كه‌ فرماندار به‌ شدت‌ متحير شد. در هر عيد فصح‌ رسم‌ فرماندار بر اين‌ بود كه‌ يك‌ زنداني‌ را، هر كه‌ را مردم‌ مي‌خواستند، براي‌ ايشان‌ رها كند. حال‌ در آن‌ زمان‌ زنداني‌ مشهوري‌ به‌ نام‌ براباس‌ داشتند. پس‌ چون‌ مردم‌ جمع‌ شده‌ بودند، پيلاطس‌ به‌ ايشان‌ گفت‌:
-  "كه‌ را مي‌خواهيد برايتان‌ رها كنم‌، براباس‌ يا عيسي‌ را كه‌ مسيح‌ خوانده‌ مي‌شود؟"
*  زيرا او مي‌دانست‌ كه‌ از روي‌ حسد وي‌ را تسليم‌ نموده‌اند. حال‌ هنگامي كه‌ بر مسند قضاوت‌ نشسته‌ بود، زنش‌ نزد او فرستاد و‌ گفت‌:
-  "تو را با اين‌ عادل‌ كاري‌ نباشد، زيرا امروز در خواب‌ بخاطر او رنج‌ بسيار كشيدم‌."
*  اما سران‌ كاهنان‌ و مشايخ‌، جمعيت‌ را متقاعد كردند تا براباس‌ را بخواهند و عيسي‌ را هلاك‌ سازند. پس‌ فرماندار خطاب‌ به‌ ايشان‌ گفت‌:
-  "كدام‌ يك‌ از اين‌ دو را مي‌خواهيد برايتان‌ رها كنم‌؟"
*  آنان‌ گفتند:
-  "براباس‌ را."
*  پيلاطس‌ به‌ ايشان‌ گفت‌:
-  "پس‌ با عيسي‌ كه‌ مسيح‌ خوانده‌ مي‌شود، چه‌ كنم‌؟"
*  همه‌ گفتند:
-  "مصلوب‌ گردد."
*  او گفت‌:
-  "چه‌ بدي‌ كرده‌ است‌؟"
*  ولي‌ آنان‌ بلندتر فرياد مي‌زدند:
-  "مصلوب‌ گردد."
*  چون‌ پيلاطس‌ ديد كه‌ هيچ‌ فايده‌اي‌ ندارد، بلكه‌ شورش،‌ قريب‌ الوقوع‌ است، مقداري‌ آب‌ گرفت‌ و دستانش‌ را در مقابل‌ جمعيت‌ شست وگفت‌:
-  "من‌ از اين‌ خون‌ بري‌ هستم‌. خود مي‌دانيد."
*  و تمام‌ قوم‌ در جواب‌ گفتند:
-  "خون‌ او بر ما و بر فرزندان‌ ما باد."
*  آنگاه‌ وي‌ براباس‌ را برايشان‌ رها نمود و عيسي‌ را تحويل‌ داد تا مصلوب‌ گردد. سپس سربازان‌ فرماندار، عيسي‌ را با خود به‌ قصر فرماندار بردند و تمام‌ سپاهيان‌ را گرد وي آوردند و او را برهنه‌ نمودند‌، ردايي‌ ارغواني‌ بر تنش‌ كردند و تاجي‌ از خار بافته‌ بر سرش‌ گذاردند و ني‌اي‌ در دست‌ راستش‌ قرار دادند. در مقابلش‌ زانو مي‌زدند،  او را تمسخر مي كردند و‌ مي‌گفتند:
-  "درود، اي‌ پادشاه‌ يهود."
 و بر او آب‌ دهان‌ مي‌انداختند،  ني‌ را مي‌گرفتند و‌ بر سرش‌ مي‌زدند. پس‌ از آن كه‌ او را تمسخر كردند، ردا را از تنش‌ كندند، جامه‌ خودش‌ را بر او پوشاندند‌ و او را بردند تا مصلوبش‌ كنند. و چون‌ بيرون‌ مي‌رفتند، مردي‌ را يافتند شمعون‌ نام‌، اهل‌ قيروان‌ و وادارش‌ كردند تا صليب‌ او را حمل‌ نمايد. چون‌ به‌ مكاني‌ به‌ نام‌ جلجتا، يعني‌ جمجمه‌ رسيدند، به‌ او شراب‌ آميخته‌ با مر دادند تا بنوشد و چون‌ آن‌ را چشيد، نخواست‌ بنوشد. هنگامي‌ كه‌ مصلوبش‌ كردند، لباس هاي‌ او را تقسيم‌ نمودند و بر آنها قرعه‌ انداختند. و آنجا به‌ نگهباني او نشستند. در بالاي‌ سر او تقصيرنامه‌اش‌ آويخته‌ شد كه‌ بر آن‌ نوشته‌ شده‌ بود: اين‌ است عيسي‌ پادشاه‌ يهود. آنگاه‌ دو دزد با او مصلوب‌ گشتند، يكي‌ بر راست‌ و ديگري‌ بر چپ‌. رهگذران‌ به‌ او توهين‌ مي‌كردند و سر خود را تكان‌ مي دادند و‌ مي‌گفتند:
-  "ديگران‌ را نجات‌ داد، اما نمي‌تواند خود را نجات‌ دهد. او پادشاه‌ اسرائيل‌ است‌، اكنون از صليب‌ پايين‌ آيد و ما به‌ او ايمان‌ خواهيم‌ آورد. بر خدا توكل‌ نمود، حال‌ او را برهاند اگر خواهان‌ اوست‌، چرا كه‌ گفت‌: "من‌ پسر خدا هستم‌."
*  همچنين‌ دزداني‌ نيز كه‌ با او مصلوب‌ شده‌ بودند، او را دشنام‌ مي‌دادند. از ساعت‌ ششم‌ تا ساعت‌ نهم‌، تاريكي‌ تمام‌ زمين‌ را فرا گرفت‌. در حدود ساعت‌ نهم‌، عيسي‌ با صدايي‌ بلند فرياد كرد و گفت‌:
+  "ايلي‌، ايلي‌، لما سبقتني‌؟"
*  يعني‌:
+  "خداي‌ من‌، خداي‌ من‌، چرا مرا ترك‌ كرده‌اي‌؟"
*  برخي‌ از آناني‌ كه‌ آنجا بودند، چون‌ اين‌ را شنيدند گفتند:
-  "او الياس‌ را مي‌خواند."
*  و يكي‌ از ايشان‌ فوراً دويد‌، اسفنجي‌ را گرفت‌، آن‌ را در سركه‌ فرو برد و بر ني‌اي گذارد و به‌ او داد تا بنوشد. و سايرين‌ مي گفتند:
-  "بگذاريد ببينيم‌ آيا الياس‌ مي‌آيد او را نجات‌ دهد؟"
*  عيسي‌ دوباره‌ با صدايي‌ بلند فرياد زد و روح‌ را داد.
(همه‌ زانو مي زنند و‌ چند لحظه‌اي‌ در سكوت‌ تعمق‌ مي‌كنند.)
*  ناگاه‌ پرده‌ قدس‌ از بالا تا پايين‌ دوپاره‌ گرديد، زمين‌ لرزيد، صخره‌ها شكافتند، قبور گشوده‌ شدند و بدن هاي‌ بسياري‌ از مقدسيني‌ كه‌ آرميده‌ بودند، برخاستند و اينان‌ پس‌ از رستاخيز وي‌، از قبور به در آمدند،‌ وارد شهر مقدس‌ گرديدند و بر بسياري‌ ظاهر شدند. چون‌ افسر رومي‌ و آناني‌ كه‌ همراه‌ او از عيسي‌ نگهباني‌ مي‌گردند، زلزله‌ و اين‌ وقايع‌ را ديدند، سخت‌ ترسيدند و‌ گفتند:
-   "به راستي اين‌ شخص‌ پسر خدا بود."
*  زنان‌ بسياري‌ نيز آنجا بودند كه‌ از دور نگاه‌ مي‌كردند. اين‌ زنان‌ از جليل‌ به‌ دنبال‌ عيسي‌ آمده‌ بودند تا او را خدمت‌ كنند. در ميان‌ ايشان‌ مريم‌ مجدليه‌، مريم‌ مادر يعقوب‌ و يوسف‌ و مادر پسران‌ زبدي‌ بودند. چون‌ عصر شد، مردي‌ توانگر از اهالي‌ رامه‌ به‌ نام‌ يوسف‌ كه‌ خود از شاگردان‌ عيسي‌ بود، آمد و نزد پيلاطس‌ رفت و‌ جسد عيسي‌ را خواست‌. آنگاه‌ پيلاطس‌ دستور داد كه‌ آن‌ را بدو تسليم‌ دارند. پس‌ يوسف‌ جسد را برداشت‌، آن‌ را در كتاني‌ پاك‌ پيچيد و در قبر جديدي‌ كه‌ گفته‌ بود براي‌ خود در سنگ‌ بتراشند، گذارد. آنگاه‌ سنگي‌ بزرگ‌ بر مدخل‌ قبر غلطانيد و برفت‌. مريم‌ مجدليه‌ و مريم‌ ديگر آنجا مقابل‌ قبر نشسته‌ بودند. فرداي‌ آن‌ روز، يعني‌ روز بعد از تدارك‌، سران‌ كاهنان‌ و فريسيان‌ نزد پيلاطس‌ گرد هم‌ آمدند و گفتند:
-  "آقا، ما به‌ ياد داريم‌ آن‌ گمراه‌ كننده‌، هنگامي كه‌ هنوز زنده‌ بود، گفت‌: "پس‌ از سه‌ روز برمي‌خيزم‌." پس‌ دستور بده‌ كه‌ تا روز سوم‌ از قبر محافظت‌ كنند، مبادا شاگردانش‌ بيايند و او را بدزدند و به‌ قوم‌ بگويند: "وي‌ از ميان‌ مردگان‌ برخاسته‌ است‌" و اين‌ گمراهي‌ آخر از اول‌ بدتر خواهد بود."
*  پيلاطس‌ به‌ ايشان‌ گفت‌:
-  "شما خود نگهبان‌ داريد، برويد و همان طور كه‌ مي‌دانيد محافظت‌ كنيد."
*  پس‌ آنان‌ رفتند،‌ از قبر محافظت‌ كردند و مهر بر سنگ‌ نهادند و نگهباناني‌ گماردند.
  اين‌ است‌ سخن‌ خداوند.       - ستايش‌ بر تو اي‌ مسيح‌.
 تعمق
امروز هفته‌ مقدس‌ آغاز مي‌گردد كه‌ مهمترين‌ هفته‌ سال‌ عبادي‌ كليسا مي‌باشد. اين‌ هفته‌ از آن‌ رو بزرگترين‌ هفته‌ سال‌ است‌ كه‌ در آن‌، مژده‌ انجيل‌ تحقق‌ مي‌يابد: خدا از طريق‌ رنج‌، مرگ‌ و رستاخيز عيسي‌، جهان‌ را با خود آشتي‌ مي-دهد.
   هفته‌ با آيين‌ تكان‌ دهنده‌ رنج‌ و عذاب‌ مسيح‌ آغاز مي‌گردد. كليسا در دعاي‌ سرآغاز اين‌ روز، ورود پيروزمندانه‌ مسيح‌ را به‌ اورشليم‌ جهت‌ به‌ تحقق‌ رسانيدن‌ راز فصح‌، يادآوري‌ مي¬كند: "امروز گرد هم‌ آمده‌ايم‌ تا اين‌ جشن‌ پرشكوه‌ را در اتحاد با تمام‌ كليسا در سراسر جهان‌ آغاز نماييم‌. مسيح‌ پيروزمندانه‌ وارد اورشليم‌ مي¬شود تا در آنجا راز مرگ‌ و رستاخيز خود را به‌ انجام‌ رساند."
   آيين‌هاي‌ مذهبي‌ اين‌ هفته‌ تنها يادآور اتفاقات‌ گذشته‌ نيست‌، بلكه‌ ما همين‌ جا و امروز در رازهاي‌ نجات‌بخش‌ مسيح‌ سهيم‌ مي‌¬گرديم‌. در واقع‌ تمام‌ رسالت‌ ما به عنوان‌ افراد مسيحي‌ اين‌ است‌ كه‌ در راز فصح‌ مسيح‌ سهيم‌ شويم‌ يعني‌ در آن‌ محبتي‌ كه‌ باعث‌ شد او خود را "تهي‌ گرداند." چگونه‌؟ حضرت‌ پولس‌ به‌ ما مي‌گويد: "دائماً مرگ‌ عيسي‌ را در بدن‌ خود حمل‌ مي‌كنيم‌، تا زندگي‌ عيسي‌ نيز در بدن‌ ما ظاهر شود. در واقع‌ در حاليكه‌ زنده‌ايم‌، به خاطر عيسي‌ به‌ مرگ‌ سپرده‌ مي‌شويم‌ تا زندگي‌ عيسي‌ در بدن‌ فاني‌ ما ظاهر گردد" (دوم‌ قرنتيان‌ ۴/ ۱۰-11). حضرت‌ پولس‌ به‌ ما تعليم‌ مي‌دهد كه‌ در راز مسيح‌، زندگي‌ ما معني‌ جديدي‌ پيدا مي¬كند. زندگي‌ ما سهيم‌ شدن‌ در مرگ‌ و رستاخيز مسيح‌ است‌، سهيم‌ شدن‌ در راز فصح‌: با جنبه‌هاي‌ منفي‌ تجربيات‌ خود نظير دلسردي¬هاي‌ زندگي‌ روزمره‌، ترس‌، تنهايي‌، وسوسه¬ها و شكست¬هاي‌ خود، در مرگ‌ مسيح‌ سهيم‌ مي‌گرديم‌ و به‌ اين‌ ترتيب‌ اين‌ جنبه‌هاي‌ منفي‌، معني‌ و هدف‌ تازه‌اي‌ پيدا مي‌كنند. به‌ عبارت‌ ديگر اين‌ جنبه‌¬هاي‌ صرفاً منفي‌ به‌ بذرهايي‌ تبديل‌ مي‌گردند كه‌ در اتحاد با مرگ‌ مسيح‌، ثمر رستاخيز را مي¬رويانند.
   جنبه¬هاي‌ مثبت‌ زندگي‌ ما نيز معني‌ تازه‌اي‌ پيدا مي‌كنند: شادي¬ها، سلامتي‌، اتحاد خانواده‌، دوستان‌ و موفقيت¬هاي‌ ما با تجربه‌ زندگي‌ مسيح‌ متحد مي‌گردند. اين‌ واقعيت‌ هم‌ موجب‌ تسلي‌ است‌ و هم‌ دعوتي‌ است‌ به‌ مبارزه‌ تا در زندگي‌ خود هر روز قادر باشيم‌ با ايماني‌ استوار بگوييم‌: "مي‌خواهم‌ مسيح‌ را بشناسم‌ و قدرت‌ رستاخيز او را و شراكت‌ در رنجهايش‌ را، با همشكل‌ شدن‌ در مرگ‌ او، تا مگر به‌ رستاخيز مردگان‌ نائل‌ گردم‌" (فيليپيان‌ ۳/ ۱۰).
   در مقابل‌ رنج‌ و مرگ‌ مسيح‌ ممكن‌ است‌ از خود بپرسيم‌: چرا خدا اجازه‌ چنين‌ رنجي‌ را داد؟ چرا مسيح‌ متحمل‌ چنين‌ عذابي‌ شد؟ مسيح‌ با فرياد و اشك¬ها دعا كرد، اما پياله‌ از او نگذشت‌. با اين‌ حال‌ كتاب‌ مقدس‌ به‌ ما مي‌گويد كه‌ او مستجاب‌ گرديد و پاسخ‌ دعايش‌ رستاخيز بود (ر. ك‌. به‌ عبرانيان‌ ۵/ ۷). اين‌ راز ايمان‌ است‌: خدا مي‌توانست‌ براي‌ رها ساختن‌ عيسي‌ لشكري‌ از فرشتگان‌ بفرستد، اما اين‌ كار را نكرد و اين‌ نمايانگر آن‌ است‌ كه‌ ما را بي¬نهايت‌ دوست‌ دارد، زيرا پسر يگانه‌اش‌ را از ما دريغ‌ نمي‌كند (روميان‌ ۸/ ۳۲).
 ٭   آيا ما نيز قادريم‌ رنج‌ بكشيم‌ و ايمانمان‌ را از دست‌ ندهيم‌؟ غمها، رنجها و سختيهايي‌ هستند كه‌ بايد به‌ تنهايي‌ از آنها گذر كنيم‌ و به نظر مي‌رسد كه‌ در چنين‌ مواقعي‌، خدا دعاي‌ ما را نمي‌شنود. بياييد در چنين‌ مواقعي‌ رنج‌ مسيح‌  را به‌ ياد آوريم‌ و بدانيم‌ كه‌ تنها نيستيم‌. به گونه‌اي‌ اسرار آميز خدا در رنج‌ ما سهيم‌ است‌ و ما را در اتحاد و نزديكي‌ صميمانه‌ با خود نگاه‌ مي‌¬دارد.
 ٭  آيا در مواقع‌ رنج‌ و اندوه‌ قادرم‌ با مسيح‌ در بيداري‌ و انتظار باشم‌ و در اعتماد به‌ محبت‌ خدا بگويم‌: "نه‌ اراده‌ من‌، بلكه‌ اراده‌ تو انجام‌ شود؟" اگر پياله‌  رنج‌ نگذرد و مجبور به‌ نوشيدن‌ آن‌ باشيم‌، آيا قادريم‌ هنوز ايمان‌ داشته‌ باشيم‌ كه‌ خدا ما را دوست‌ دارد؟ آيا قادريم‌ زندگي‌ خود را تماماً به‌ دست‌ خدا بسپاريم‌؟  حضرت‌ ايوب‌ مي‌گويد: "آيا نيكويي‌ را از خدا بيابيم و بدي‌ را نيابيم‌؟" (ايوب‌ ۲/ ۱۰).